وتیر
جمله سازی با وتیر
چرا باز تیره کند ماه وتیر زمین در نوردد چو نامه دبیر
به دست کوته ما این گرو نشاید برد ز زلف او که درازست وتیر دریازد
روم خویشتن سوی شمشیر وتیر فرستم ترا سوی کوفه اسیر
ناوک غمزه وتیر مژه آید بر دل از کمان خانه ابروی تو پیوست مرا
دل دلیران بینی میان نیزه وتیر برآمده خوش وخندان چنانکه غنچه زخار
وگرنه به هر ناتوانی توان زدن خنجر وتیر و تیغ و سنان