ناداری

لغت نامه دهخدا

ناداری. ( حامص مرکب ) افلاس. فقر. تنگدستی. پریشان حالی. بی بضاعتی. تهیدستی. گدائی. ( ناظم الاطباء ). بی چیزی. نیاز. نیازمندی. محتاجی. صفت نادار.

فرهنگ عمید

فقر، تهی دستی.

فرهنگ فارسی

۱ - تهیدستی فقر. ۲ - پریشان حالی بی نوایی.

جمله سازی با ناداری

💡 مردم بفشارند ز ناداری انصاف یک چیز ندارند و همه چیز ندارند

💡 از غرور و نخوت و کبر و منی طعنه بر ناداری ما میزنی

💡 وان یکی گفت که بیماری و اندوه دراز وان دگر گفت که ناداری و پیریست به هم

💡 کف صاحب کرم چون بی درم ماند ز ناداری شمر گر در ببندد

💡 وگر بر مفلسی عشرت شدی تلخ ز ناداری نمودی غره اش سلخ