گرزدار

لغت نامه دهخدا

گرزدار. [ گ ُ ] ( نف مرکب ) دارنده گرز. مجازاً، شجاع. دلیر:
فراز آورم لشکر گرزدار
از ایران و ایرج برآرم دمار.فردوسی.خروشی برآمد ز درگاه شاه
که ای گرزداران ایران سپاه.فردوسی.مر آن صورت رستم گرزدار
ببردند نزدیک سام سوار.فردوسی.

فرهنگ عمید

۱. آن که گرز در دست دارد، دارندۀ گرز، گرزبان.
۲. [مجاز] شجاع، دلیر.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - دارند. گرز: بمنزل رسید آن سپاه گران همه گرزداران و جوشن وران. ۲ - شجاع دلیر.

جمله سازی با گرزدار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گزین کرد هشتاد تن نوذری همه گرزدار و همه لشکری

💡 یکی گرزدار از نژاد همای براهی که جستیش بودی بپای

💡 یکی گرزدار از نژاد همای به راهی که جستیش بودی به پای

💡 پس پشتشان رستم گرزدار دو فرسنگ برسان ابر بهار

💡 فراز آورم لشگر گرزدار از ایران و ایرج برآرم دمار