لغت نامه دهخدا
کاروانسالار. [ کارْ / رِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) قافله باشی. قافله سالار:
ضمیرش کاروانسالار غیب است
توانا را ز دانائی چه عیب است.نظامی.تیز در ریش کاروانسالار
گر بدان ره رود که خر خواهد.سعدی ( از هزلیات ).
کاروانسالار. [ کارْ / رِ ] ( ص مرکب، اِ مرکب ) قافله باشی. قافله سالار:
ضمیرش کاروانسالار غیب است
توانا را ز دانائی چه عیب است.نظامی.تیز در ریش کاروانسالار
گر بدان ره رود که خر خواهد.سعدی ( از هزلیات ).
(ص مر. ) رییس کاروان، قافله - سالار.
رئیس و سرپرست کاروان، قافله سالار.
قافله سالار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که دادی؟ روح را با جسم الفت گر نگردیدی محمد کاروان سالار ارواح مجرد را
💡 آمد از امکان و واجب کاروان سالار غیب ناله اشیا بود در کاروان بانگ جرس
💡 بیابان است و ره گم گشتگان را پشت بر مقصد بپای ای کاروان سالار و روئی با قفا گردان
💡 به باغ آن کاروان سالار با بار در آمد همچو سروی کاورد بار
💡 بود میر کاروان سالار کون هم رکابش قاسم و عباس و عون
💡 کعبه را گرد سر بتخانه آرد در طواف کاروان سالار کفر ار حلقه زنار توست