کارجوی

لغت نامه دهخدا

کارجوی. ( نف مرکب ) کارجو. آنکه شغل خواهد. بیکاری که کار طلبد. کارجوینده. جویای کار. || منهی:
بیامد چو نزدیک قیصر رسید
یکی کارجویش بره بر، بدید.فردوسی.بسی یاد کردند از آن کارجوی
به سال چهارم پدید آمد اوی.فردوسی.ابا هر هزاری یکی کارجوی
برفتی نگهداشتی کار اوی.فردوسی.چون بند کرددر تن پیدایی
این جان کار جوی نه پیدا را.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

بیکاری که کار طلبد
( کار جو ی ) ( اسم ) ۱ - آنکه در پی کاریست کسی که جویای شغلی است. ۲ - منهی خبر گزار: [ ابا هر هزاری یکی کار جوی برفتی نگهداشتی کار اوی ].

جمله سازی با کارجوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 که سیمرغ گوید ورا کارجوی چو پرنده کوهیست پیکارجوی

💡 از آن هر دو تن را یکی کارجوی همانا بپیچید از شاه روی

💡 یکی مرد بیگانه ام کارجوی ز من کار خواه و فزونی مجوی

💡 چون بند کرد در تن پیدائی این جان کارجوی نه‌پیدا را؟

💡 ابر هر هزاری یکی کارجوی برفتی نگه داشتی کار اوی

روضه یعنی چه؟
روضه یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
چیپ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز