لغت نامه دهخدا
پای سنگ. [ س َ ] ( اِ مرکب ) معیار. ( مهذب الاسماء ). || آنچه برای تساوی دو کفه در ترازو نهند. ( فرهنگ رشیدی ). پارسنگ:
لیک در میزان حلمت کم بود ازپای سنگ.کاتبی ( از فرهنگ رشیدی ).و رجوع به پاسنگ و پارسنگ شود.
پای سنگ. [ س َ ] ( اِ مرکب ) معیار. ( مهذب الاسماء ). || آنچه برای تساوی دو کفه در ترازو نهند. ( فرهنگ رشیدی ). پارسنگ:
لیک در میزان حلمت کم بود ازپای سنگ.کاتبی ( از فرهنگ رشیدی ).و رجوع به پاسنگ و پارسنگ شود.
( اسم ) سنگی که در یک کف. ترازو گذارند تا با کف. دیگر برابر گردد پارسنگ پاهنگ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اندر بیابانی که دی از سهم او آورد خوی آن باد پای سنگ پی تنها همی کردی چرا
💡 مرا مقابل خصمان خویشتن بینند چو پای سنگ بر سنگ و ویل پیش مغاک