واسوخته

لغت نامه دهخدا

واسوخته. [ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) برتافته: چشمهای واسوخته دارد. ( از یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

(اسم ) ۱ - باز سوخته. ۲ - سوخته. یا چشم واسوخته. چشم برتافته: (( با چشمهای بی مژگان و واسوخته اش نگاه پر دقتی به هما... افکند و دوباره برگشت... ) )
بر تافته چشمهای وا سوخته دارد.

جمله سازی با واسوخته

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تاکی از لاف ‌کند گرم دماغ املت نفسی چند که واسوخته یا می‌سوزد

💡 دل خاک شد و عافیتی نذر هوس‌کرد این اخگر واسوخته بالین پری بود