لغت نامه دهخدا
هم نامی. [ هََ ] ( حامص مرکب ) هم نام بودن. نسبت دو تن که به یک نام خوانده شوند:
روز بهرام و رنگ بهرامی
شاه با هر دو کرده هم نامی.نظامی.
هم نامی. [ هََ ] ( حامص مرکب ) هم نام بودن. نسبت دو تن که به یک نام خوانده شوند:
روز بهرام و رنگ بهرامی
شاه با هر دو کرده هم نامی.نظامی.
{homonymy} [زبان شناسی] روابط میان واژه هایی که از نظر آوایی و گاه نوشتاری یکسان اند، ولی معنی متفاوت دارند
💡 از گنه رویم نگردانی سیاه حق هم نامی من داری نگاه
💡 ز جهان راندنش از غیرت هم نامی خود گر پری همچو بشر جلوه کند در ابصار
💡 فرخندگی هم نامی روز و ماه به نام ایزد آذر و بزرگداشت جایگاه آن در اندیشه ایرانیان.
💡 مگر، ز غیرت هم نامی تو می جنبد که صبح تیغ کشد در رخ تو شب رنگی
💡 ای شاه رسل مرا فرو نگذاری در روز جزا به حق هم نامی خویش
💡 به هم نامی حق دارم زهی قدر به هم نامی نکو نامم کن ای صدر