لغت نامه دهخدا
ناشادمان. ( ص مرکب ) ناشاد. ناشادکام. ناشادان.غمین. غمگین. ملول. رنجور. ناخشنود. افسرده. مقابل شادمان. که شادمان و خشنود و راضی نیست:
بدو گفت خسرو توئی بی گمان
ز تخت پدر گشته ناشادمان.فردوسی.
ناشادمان. ( ص مرکب ) ناشاد. ناشادکام. ناشادان.غمین. غمگین. ملول. رنجور. ناخشنود. افسرده. مقابل شادمان. که شادمان و خشنود و راضی نیست:
بدو گفت خسرو توئی بی گمان
ز تخت پدر گشته ناشادمان.فردوسی.
= ناشاد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 درآن روز ای مام ناشادمان شود چند زن سوی محشر چمان