نازنینی

لغت نامه دهخدا

نازنینی. [ زَ ] ( حامص ) نازنین بودن. زیبائی. جمال:
مهی در جلوه با این نازنینی
نخواهد ساخت با تنهانشینی.وصال.که من خوش دارم از تنهانشینی
که تنها باشم اندر نازنینی.وصال. || نازپروردگی. ظرافت:
که طفلی خرد با آن نازنینی
کند در کار ازین سان خرده بینی.نظامی.رجوع به نازنین شود.

فرهنگ فارسی

۱ - دارای ناز بودن استغنا نمودن. ۲ - لطافت و ظرافت ( معشوق ): مهی در جلوه بااین نازنینی نخواهد ساخت با تنها نشینی. ( وصال لغ. ) ۳ - گرامی بودن محبوبیت.۴ - بناز و نعمت پروردهبودن.۵ - ارزشمندی گرانبهایی.

جمله سازی با نازنینی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نه از خطاست که در ابروی تو چین باشد تو نازنینی و ناز تو نازنین باشد

💡 شاه خوبان به نازنینی گفت طاق ما زود گشت خواهد جفت

💡 غمت از نازنینی عاشقانرا سراسر در زر و گوهر گرفته

💡 جانا تو نازنینی و خلقی نیازمند چشمی بناز جانب اهل نیاز دار

💡 میان نازنینان نازنینی ز شیرینیش شیرین خوشه چینی

💡 غلام آن بتم کز نازنینی نظر هم بر چنان اندام بارست

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز