لغت نامه دهخدا
ناتمامی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) نقصان و قصور. ( ناظم الاطباء ). ناتمام بودن. ناقص بودن. کامل نبودن. صفت ناتمام:
بدرتمام روزی در آفتاب رویت
گر بنگرد بیارد اقرار ناتمامی.سعدی.غمز و نمامی چون اظهار ناتمامی می کرد. ( وصاف ص 335 ).
ناتمامی. [ ت َ ] ( حامص مرکب ) نقصان و قصور. ( ناظم الاطباء ). ناتمام بودن. ناقص بودن. کامل نبودن. صفت ناتمام:
بدرتمام روزی در آفتاب رویت
گر بنگرد بیارد اقرار ناتمامی.سعدی.غمز و نمامی چون اظهار ناتمامی می کرد. ( وصاف ص 335 ).
کیفیت ناتمام.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دی ماه تمام من مه نو می جست مه جست ز ناتمامی از پیشش چست
💡 نه اینی و نه آن اینت حرامست که در دین ناتمامی ناتمامست
💡 نصیب اوست مرگ ناتمامی مسلمانی که بی «الله هو» زیست
💡 گوید انگارم غلامی خود نبود در سپاهم ناتمامی خود نبود
💡 ز ناتمامی حسن است احتیاج لباس میان نازک موران کمر نمی خواهد