زشت خو
مترادفها
بدخلق، بدطینت، بداخلاق
متضادها
خوشخو
لغت نامه دهخدا
زشت خو. [ زِ ]( ص مرکب ) زشت خوی. بدخو. کج خلق. ( از ناظم الاطباء ). که خوی و خلق ناپسند داشته باشد. بداخلاق:
فرستاد پاسخ که این گفتگوی
نزیبد جز از مردم زشتخوی.فردوسی.ببردند پیروز را پیش اوی
بدو گفت کای بدتن زشت خوی.فردوسی.پرخدویی زشت خویی خیره روئی خربطی.سوزنی ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ).شمس المعالی با خصائص مناقب و نفاذ بصیرت او در مصابر عواقب زشتخوی و سائس بود. ( ترجمه تاریخ یمینی چ 1 تهران ص 369 ).
یکی را زشت خویی داد دشنام
تحمل کرد و گفت ای خوب فرجام.سعدی ( گلستان ).ببرد از پریچهره زشت خوی
زن دیوسیمای خوش طبعگوی.سعدی ( بوستان ).رجوع به زشت و دیگر ترکیبهای آن شود.
فرهنگ عمید
بدخو، بدخلق.
فرهنگ فارسی
بد اخق بدخو و کج خلق
جمله سازی با زشت خو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کزو زشت خو ریمن تند خوی کزو تا به فرسنگ میرفت بوی
💡 تنگم ز دهر، تا به کی این زال زشت خو بی موجبی مرا دل افگار بشکند؟
💡 از شرم روسیاهی اعمال زشت خو بر رخکشیدهایم ز دست دعا نقاب