صحراء

لغت نامه دهخدا

صحراء. [ ص َ ] ( ع اِ ) صحرا. رجوع به صحرا شود.
صحراء. [ ص َ ] ( ع ص ) صفت مشبهه مؤنث اصحر. || خرماده سرخ و سپیدی آمیخته. یقال: حمار اصحر و اَتان ٌ صحراء. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با صحراء

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کی خندد اندر روی من بخت من از میدان تو کی خیمه از صحراء جانم برکند هجران تو

💡 مصطفی (ص) تا در تبلیغ رسالت و بسط شریعت و تمهید قواعد دین بود در مقام تفرقت بود از بهر نجات خلق و باین آیت او را از مضیق تفرقت با صحراء جمع بردند که مشرب خاص وی بود، تا میگفت: لا یسعنی فی وقتی غیر ربی.

💡 می‌خندد اندر روی من بخت من از میدان تو کی خیمه از صحراء جانم بر کند هجران تو

💡 کی خندد اندر وی من بخت من از میدان تو! کی خیمه از صحراء جانم بر کند هجران تو!