زریری

لغت نامه دهخدا

زریری. [ زَ ] ( ص نسبی ) منسوب به زریر. مانند زریر زرد:
سپهبد به ملاح گفت این بخوان
چو برخواند گشتش زریری رخان.اسدی ( گرشاسبنامه ).همی بود تا گشت خور زردفام
ز مهر سپهبد برآمد به بام...
شد از بام لاله، زریری شده
دونوش از دم سرد خیری شده...
چو دایه رخ ماه بی رنگ دید
بپرسید کت نوچه انده رسید.( گرشاسبنامه اسدی چ یغمائی ص 221 ).رجوع به زریر شود.

فرهنگ عمید

به رنگ زریر، زردرنگ: کمانی گشته قد من ز سروی / زریری گشته چهر ارغوانی (مسعودسعد: ۵۱۴ ).

فرهنگ فارسی

منسوب به زریر مانند زرد

جمله سازی با زریری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 رخش از نامه خواندن شد زریری که خود دانست کم مایه دبیری

💡 چو بازآورید آن گرانمایه کین بر اسپ زریری برافگند زین

💡 سپهبد به ملاح گفت این بخوان چو بر خواند گشتش زریری رخان

💡 ندیده ایم جز این سرخرویی از دیده که یافت رنگ بقم چهره زریری ما

💡 آن آب که آتشکده خیزد زفروغش آن آب کزو رنگ زریری شده چون آل

💡 از سینه حریری دارد رخم زریری هست آن بت سریری فخر بتان کاشان

جیران یعنی چه؟
جیران یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
دین یهودیت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز