ساده مرد

لغت نامه دهخدا

ساده مرد. [ دَ / دِ م َ ] ( اِ مرکب ) ساده لوح. کنایه از مرد خفیف عقل. ( بهار عجم ) ( آنندراج ). نادان. ( شرفنامه منیری ). ابله. ( ملخص اللغات حسن خطیب ). سلیم دل. ساده دل:
چون که رسد بر سرت آن ساده مرد
گو، ز قدمگاه نخستین بگرد.نظامی ( مخزن الاسرار ).در پدر خود نگر ای ساده مرد
صنعت او گیر و نگر تا چه کرد.نظامی ( مخزن الاسرار ).ز غیبت چه میخواهد آن ساده مرد
که دیوان سیه کرد و چیزی نخورد.سعدی ( بوستان ).

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - سلیم پاکدل صافی ضمیر. ۲ - ساده لوح ابله احمق.

جمله سازی با ساده مرد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چون به صدق اعتقاد آن ساده مرد رفت و بر قول معبر کار کرد

💡 چونک تنهااش بدید آن ساده مرد زود او قصد کنار و بوسه کرد

💡 بعد سی سال از در آن ساده مرد ناگهان مالک در آمد همچو گرد

💡 جنبش این جزو باد ای ساده مرد بی‌تو و بی‌بادبیزن سر نکرد

💡 محنت ده ساله آن ساده مرد بردو مه بر من زیادت کار کرد

اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
اسرع وقت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز