قفال

مترادف‌ها

قفل

لغت نامه دهخدا

قفال. [ ق ُف ْ فا ]( ع ص، اِ ) ج ِ قافل. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
قفال. [ ق ُ ] ( اِخ ) موضعی است،و در شعر لبید از آن یاد شده است. ( معجم البلدان ).
قفال. [ ق َف ْ فا ] ( ع ص ) قفل گر. ( منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ). سازنده قفل و کلیدانه، و آن فعال است برای مبالغه. ( اقرب الموارد ).
قفال. [ ق َف ْ فا ] ( اِخ ) نام یکی از علمای شافعیه. ( منتهی الارب ). رجوع به قفال شاشی ( محمدبن علی... ) شود.

فرهنگ عمید

قفل ساز، قفل گر.

جمله سازی با قفال

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 طرفه قفال کز انفاس کند قفل و کلید من دکان بستم کو فاتح ابواب شدست

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران