لب بستن
مترادفها
سکوت کردن، لب فروبستن، دم فروبستن
متضادها
سخن گفتن، لب گشودن، حرف زدن
لغت نامه دهخدا
لب بستن. [ ل َ ب َ ت َ ] ( مص مرکب ) لب نگشادن. سخن نگفتن. خاموش ماندن. خموشی گزیدن. سکوت اختیار کردن:
دل من چو نور اندر آن تیره شب
نخفته گشاده دل و بسته لب.فردوسی.بدو گفت برگوی و لب را مبند
که گفتار باشد مرا سودمند.فردوسی.دبیر بزرگ آن زمان لب ببست
به انبوه اندیشه اندرنشست.فردوسی.گشاده شد آن کس که او لب ببست
زبان بسته باید گشاده دو دست.سعدی.نگویم لب ببند و دیده بردوز
ولیکن هر مقامی رامقالی.سعدی.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) خاموش ماندن سخن نگفتن: دبیر بزرگ آن زمان لب ببست بانبوه و اندیشه اندر نشست. ( شا. لغ. )
جمله سازی با لب بستن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ختم تدبیر زبان لب بستن است تا خموشی میرسد پرواز شمع
💡 آخر ز خودفروشی اجناس ما و من لب بستن است تخته نمودن دکان لاف
💡 پوشیده است در گره بستگی، گشاد لب بستن از سؤال، سؤال است پیش ما
💡 هر چه را خورشید سوزد، برنیاید دود ازو نه ز بی دردی بود از آه لب بستن مرا
💡 ترا از حرف لب بستن چنان است که یوسف را به زندان کرده باشی
💡 بی کمالان راست لب بستن به از گفتار پوچ پسته بی مغز خندان گرنباشد گومباش