لغت نامه دهخدا
فراگذاشتن. [ ف َ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) رها کردن و سر دادن. ( یادداشت به خط مؤلف ): رسنی بر پای او بستم و فراگذاشتم تا میچرد. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ).
فراگذاشتن. [ ف َ گ ُ ت َ ] ( مص مرکب ) رها کردن و سر دادن. ( یادداشت به خط مؤلف ): رسنی بر پای او بستم و فراگذاشتم تا میچرد. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ).
( ~. گُ تَ ) (مص م. ) رها کردن.
( مصدر ) رها کردن ٠
رها کردن.
💡 و گفتهاند ایّاک نعبد توحید محض است، و هو الاعتقاد ان لا یستحقّ للعبادة سواه. داند که خداوندی اللَّه را سزاوار است، و معبود بیهمتا اوست که یگانه و یکتاست و ایّاک نستعین اشارت است بمعرفت عارفان و هو العرفان بانّه سبحانه متفرّد بالافعال کلّها، و انّ العبد لا یستقلّ بنفسه دون معونته. و اصل آن توحید و مادّه این معرفت آنست که حق را جلّ جلاله بشناسی بهستی و یکتایی، پس بتوانایی و دانایی و مهربانی، پس به نیکوکاری و دوستداری و نزدیکی. اوّل بناء اسلامست، دوم بناء ایمان است سوم بناء اخلاص. راه معرفت اول بدیدار تدبیر صانع است در گشاد و بند صنایع راه معرفت، دوم بدیدار حکمت صانع است در خود شناختن نظائر راه معرفت، سوم بدیدار لطف مولی است در ساختن کارها و در فراگذاشتن جرمها، و این میدان عارفان است و کیمیاء محبان و طریق خاصگیان.