غمدیده

لغت نامه دهخدا

غمدیده. [ غ َ دی دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) کسی که غم و اندوهی بدو رسیده باشد. ماتم زده. مصیبت رسیده. مغموم. ( ناظم الاطباء ). غم رسیده. ( آنندراج ). گرفتار غم و اندوه:
شد یقینش که گور غمدیده
هست از آن اژدها ستمدیده.نظامی.یاد باد آنکه ز ما وقت سفر یاد نکرد
به وداعی دل غمدیده ما شاد نکرد.حافظ.دیگران قرعه ٔقسمت همه بر عیش زدند
دل غمدیده ما بود که هم بر غم زد.حافظ.سواد دیده غمدیده ام به اشک مشوی
که نقش خال توام هرگز از نظر نرود.حافظ.

فرهنگ عمید

کسی که غم و اندوهی به او رسیده، ماتم زده، غمگین.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - کسی که غم و اندوهی به او رسیده مغموم محزون ۲ - ماتم زدن مصیبت رسیده.

جمله سازی با غمدیده

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به کنج خلوتم منما ره ای شیخ مکن غمدیده ای را زنده در گور

💡 دید تر از خون تن غمدیده را گفت از آن گریه و نم دیده را

💡 از می لعل تو یابد دل غمدیده نشاط وز گل روی تو دارد چمن جان رونق

💡 میگون لب شیرین تو چون در نظرآرم در دیده غمدیده عقیق یمن آید

💡 تا زند جامی غمدیده رقم شرح فراق دود دل با نم مژگانش مرکب نگرید

💡 سرّ عشقست که نکردیم ملا در همه عمر در درون دل غمدیده نهانست هنوز

مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
وادی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز