عربد

لغت نامه دهخدا

عربد. [ ع ِ ب َدد / ب ِدد ] ( ع ص ) درشت از هر چیزی. || ( اِ ) خوی و عادت. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). || دأب و عادت، و گفته شده است صحیح آن در دأب و عادت عرید است؛ یقال مازال عریده؛ کذا ای دأبه و هجیره. ( از اقرب الموارد ). || ماری است که در دمد و نگزد. || یا ماری است خبیث سرخ رنگ. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
عربد. [ ع ِ ب ِ ] ( ع اِ ) مار. || ( ص ) زمین درشت. ( از اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ).
عربد. [ ع ُرَ ب ِ ] ( ع ص ) عُرَبِدَة. عُبْرُد. عُبَرِد. عُبارِد. جاریةٌ عُرَبِد؛ دختر سپیدرنگ، تازه بدن نازک و لرزان اندام. ( از منتهی الارب، ذیل ماده «ع ب ر د» ).

فرهنگ فارسی

دختر سپید رنگ تازه بدن نازک و لرزان اندام

جمله سازی با عربد

💡 غمزه ترک راهزن عربد ساز کرده ای توبه عهد و جام دل مستی جمله نشکنی

💡 همه دلها گریخت در مویت چشم مست تو بسکه عربد کرد

افتخار یعنی چه؟
افتخار یعنی چه؟
ایت یعنی چه؟
ایت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز