لغت نامه دهخدا
شهاده. [ ش َ دَ / دِ ] ( از ع، اِمص ) شهادة. شهادت:
بگو شهاده سرت را ز تن جدا سازم
میانه تن و جانت جدائی اندازم.؟ ( از یادداشت مؤلف ).و رجوع به شهادت و شهادة شود.
شهاده. [ ش َ دَ / دِ ] ( از ع، اِمص ) شهادة. شهادت:
بگو شهاده سرت را ز تن جدا سازم
میانه تن و جانت جدائی اندازم.؟ ( از یادداشت مؤلف ).و رجوع به شهادت و شهادة شود.
آگاهی یافتن بر چیزی
[ویکی الکتاب] معنی شَّهَادَةِ: گواهی - شهادت
ریشه کلمه:
شهد (۱۶۰ بار)
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس دانسته شد به گواهی عدد و آن دو عالم که یاد کرده باشد که این گواهی راست است، پس گویم همچنانکه این شهاده از دو معنی است چون نفی و اثبات (و) از سه حرفست چون الف و لام و ها همچنین از امهات برابر این دو بسیط است چون آتش و هوا و دو ازو مرکب است چون آب و خاک و پنجم ایشان موالید است.
💡 نور ازل که مظهر غیب و شهاده بود یک پرتو از شعاع جمال محمد است
💡 رفتی ز دست یکسره غیب و شهاده پاک بعد از پدر اگر پسر آنی به پا نبود
💡 غیب و شهاده فاش و نهان پارسا و رند زیبا و زشت خورد و کلان شیخ و شاب را