لغت نامه دهخدا
شاه فلک. [ هَِ ف َ ل َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب است:
ز شاه فلک تیغو مه مرکب او
زحل خود و مریخ خفتان نماید.خاقانی.خور خواهد شاهد و شاه فلک محروروار
آن همه کافور کز هندوستان افشانده اند.خاقانی.
شاه فلک. [ هَِ ف َ ل َ ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) کنایه از آفتاب است:
ز شاه فلک تیغو مه مرکب او
زحل خود و مریخ خفتان نماید.خاقانی.خور خواهد شاهد و شاه فلک محروروار
آن همه کافور کز هندوستان افشانده اند.خاقانی.
کنایه از آفتاب است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 اندر سه مه ذخیرهٔ سی ساله خرجکرد از بهر نیکنامی شاه فلک فرا
💡 فرخنده باد مقدم دستور کامیاب بر روزگار دولت شاه فلک جناب
💡 این بار می فرست وگرنه ز دست تو خواهیم برد شکوه به شاه فلک همم
💡 فصل بهارم خوشست و وصل نگارم لیک نه چندانکه مدح شاه فلک فر
💡 ترکم که مهش به پیش زانو میزد با شاه فلک به حسن پهلو میزد
💡 آگاهی از غلام و براتی که گفته بود شاه فلک غلام که سلطان انجم است