سبیلی

لغت نامه دهخدا

سبیلی. [ س َ ] ( ق ) به سبیل. برایگان. مفت. مجانی:
ز بس کو داد سیم و زر سبیلی
نماند اندر جهان نام بخیلی.( ویس و رامین ).
سبیلی.[ س َ ] ( ص نسبی ) نسبتی است مر سبیلة را و آن بطنی است از قضاعة. ( الانساب سمعانی ) ( لباب الانساب ص 531 ).

فرهنگ عمید

= اسبله

فرهنگ فارسی

نسبتی است مرسبیله را وان بطنی است از قضاعه

دانشنامه اسلامی

[ویکی الکتاب] معنی سَبِیلِی: راه و روش من
ریشه کلمه:
سبل (۱۸۱ بار)ی (۱۰۴۴ بار)

جمله سازی با سبیلی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 چو گل که رفته و، زو یادگار مانده گلاب خوش است بذل سبیلی ز اغنیا میراث

💡 برون ز شیون اعداش را سبیلی نیست سبیل‌گشت بر اعدای او مگر شیون

💡 ز بس کاو داد سیم و زر سبیلی نماند اندر جهان نام بخیلی

💡 بشکّر در ده آواز سبیلی که نیکو نبود از نیکو بخیلی

💡 خطی که تو کشی همه ارکان ملک را رائی است مستقیم و سبیلی است مستبین

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران