سایه فکن

لغت نامه دهخدا

سایه فکن. [ ی َ / ی ِ ف َ / ف ِ ک َ ] ( نف مرکب ) سایه انداز. سایه دهنده. سایه گستر:
پراکنده گشت آن بزرگ انجمن
همه شاد از آن سرو سایه فکن.فردوسی.توانم مگر پایگه ساختن
بر شاخ آن سرو سایه فکن.فردوسی.سایه خویش هم نهان خواهم
چون شود سرو دوست سایه فکن.خاقانی.کم مباش از درخت سایه فکن
هر که سنگت زند ثمر بخشش.ابن یمین.رجوع به سایه افکندن و سایه فکندن شود.

فرهنگ عمید

آنچه سایه بیندازد، سایه فکننده، سایه انداز، سایه دهنده، سایه گستر: درخت سایه فکن.

فرهنگ فارسی

سایه انداز

جمله سازی با سایه فکن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تو همای دولتی سایه فکن بر این ضعیفان که بزیر سایه ات سرو بلند سر فرازد

💡 بر لب جوی فرحزاست بسی بزم طرب تا که آن سرو سهی سایه فکن بر لب جوست

💡 بر طوطی سخن چو هما سایه فکن تا همچو باز چتر تو گردون سپر شود

💡 کند ز دولت باقی به شهریاران ناز به هر که سایه فکن شد همای درویشی

💡 چون ابر بهاری به سرم سایه فکن شد بر هر بر بومم که نظر کرد چمن شد

💡 از چه نباشد چنین ‌که هست به فرقم سایه فکن شهپر همای همایون