لغت نامه دهخدا
زبونان. [ زَ ] ( ص، اِ ) ج ِ زبون. ناتوانان. عاجزان. دست وپابستگان. زیردستان:
بهو گفت، با بسته دشمن به پیش
سخن گفتن آسان بود کم و بیش
توان گفت بد، با زبونان دلیر
زبان چیر گردد چو شد دست چیر.اسدی ( گرشاسب نامه ص 115 ).
زبونان. [ زَ ] ( ص، اِ ) ج ِ زبون. ناتوانان. عاجزان. دست وپابستگان. زیردستان:
بهو گفت، با بسته دشمن به پیش
سخن گفتن آسان بود کم و بیش
توان گفت بد، با زبونان دلیر
زبان چیر گردد چو شد دست چیر.اسدی ( گرشاسب نامه ص 115 ).
جمع زبون ناتوانان زیر دستان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وزان پس حال من دیدی که چون گشت همان بختم زبونان را زبون گشت
💡 تو زو بیش در لشگر آراستن خراج از زبونان توان خواستن
💡 گرفتن ره دشمن اندر گریز مفرمای و خون زبونان مریز
💡 تن خویشتن سغبه دونان کنند ز دشمن تحمل زبونان کنند
💡 بهخود ننگ را رهنمونی کنم که پیش زبونان زبونی کنم
💡 چو جمعی را بلایی پیش آید ملامت بر زبونان بیش آید