ریشه کن

لغت نامه دهخدا

ریشه کن. [ ش َ / ش ِک َ ] ( ن مف مرکب ) مستأصل و بیخ برکنده. ( آنندراج ).
- ریشه کن ساختن؛ از بیخ و بن برکندن.ریشه کن کردن:
گر چنین آهنگ خواهد شد سرود قمریان
سروها را ریشه کن می سازد از بستان ما.صائب ( از آنندراج ).- ریشه کن شدن؛ از بیخ و بن برکنده شدن.
- ریشه کن کردن؛ از بیخ و بن برکندن.ایعاء. استیصال. از بن برانداختن. ( از یادداشت مؤلف ).

فرهنگ عمید

۱. آن که یا آنچه چیزی را از بیخ می کند و نابود می کند.
۲. (صفت مفعولی ) چیزی که از بیخ کنده شده، درختی که از ریشه کنده شده باشد.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - درختی رااز ریشه کندن استیصال. ۲ - نابودی.
مستاصل و بیخ بر کنده. ریشه کن ساختن.

فرهنگستان زبان و ادب

{grubber} [کشاورزی-زراعت و اصلاح نباتات] دستگاهی مکانیکی شبیه گاوآهن که گیاهان را با ریشه از خاک بیرون می آورد

جمله سازی با ریشه کن

💡 گر چنین آهنگ خواهد شد سرود قمریان سروها را ریشه کن می سازد از بستان سماع

💡 اگرچه این شعر یک سال قبل از ملاقات او با بلر سروده شده‌است، اما شباهت‌هایی بین دیدگاه آینده نگر شعر آیلین و آن در نوزده هشتاد و چهار وجود دارد، از جمله استفاده از کنترل ذهن، و ریشه کن کردن آزادی شخصی توسط یک دولت امنیتی.

💡 پیش ازین صائب دلم در قید حب جاه بود ریشه کن کرد از دل من عشق، حب جاه را

💡 از دلم شد خارخار شادمانی ریشه کن غنچه تا زد غوطه در خون ازلب خندان خویش

💡 دو روزی گو لوای خصم او میسا به گردون سر که دارد همچو نخل ریشه کن زود در نگونساری

مطیع یعنی چه؟
مطیع یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
کماندو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز