ریش دار

لغت نامه دهخدا

ریش دار. ( نف مرکب ) ریش برآورده. دارای ریش. ( ناظم الاطباء ). ذولحیة.لحیانی. ملتحی. ریش آورده. ریشو. ( یادداشت مؤلف ).
- زن ریش دار؛ زنی که موی بر صورت دارد. یکی از علائم ظهور امام غایب نزد شیعه پیدا آمدن زن ریش دار است و همان زن، کشنده و قاتل امام دوازدهم خواهد بود. ( از یادداشت مؤلف ).
- مرغ ریش دار؛ مرغی که موی در غبغب دارد.

فرهنگ عمید

مردی که ریش دارد و ریش خود را نمی تراشد، دارای ریش.

فرهنگ فارسی

ریش بر آورده و دارای ریش

فرهنگستان زبان و ادب

{bearded, barbate} [زیست شناسی- علوم گیاهی] دارای کرک های بلند معمولاً دسته ای یا خطی یا ناحیه ای

جمله سازی با ریش دار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بی سبزه نوبهار ندانم چکاره است معشوق ریش دار بهشت نظاره است!

💡 آن پیرمرد ریش دار و باوقار در گوشه میدان شهر نشسته بود و با دقت به عبور و مرور مردم و تماشای بازیچه کودکان نگاه می‌کرد.

💡 در داستان‌های قدیمی، معمولاً قهرمانان داستان به صورت مردانی ریش دار و قدرتمند تصویر می‌شوند که با شجاعت از سرزمین خود در برابر دشمنان دفاع می‌کنند.

💡 او با آن چهره ریش دار و نگاهی نافذ، به نظر می‌رسید که سال‌های زیادی را در کوهستان و در میان طبیعت وحشی سپری کرده است.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران