راهسپر

لغت نامه دهخدا

راهسپر. [ س ِ پ َ ] ( نف مرکب ) مخفف راهسپار. رهسپار. راه پیما. پیماینده. طی طریق کننده:
سوار کش نبود یار اسب راهسپر
بسردرآید و گردد اسیر بخت سوار.ابوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی ).ما چو یونس بدرون شکم حوت ولیک
او بدریا در و ما در دل جو راهسپر.ملک الشعرأبهار.و رجوع به راهسپار و رهسپار شود.
- راهسپر دیار عدم شدن؛ مردن. ( یادداشت مؤلف ).
- راهسپر شدن؛ عازم شدن.عزیمت کردن. رفتن.
- راهسپر گشتن؛ عزیمت کردن. رفتن. رهسپار شدن.

جمله سازی با راهسپر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ور گویدم‌ که نیست ترا باره ی چمان گویم‌ که پای راهسپر بس مرا چمن

💡 وی راهسپر به پای تجرید تنها رو تنگنای تفرید

💡 ور به اعراب شده راهسپر رسم خط گشته ازو زیر و زبر

قم اللیل یعنی چه؟
قم اللیل یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
کنیسه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز