راه نهادن

لغت نامه دهخدا

راه نهادن. [ ن َ / ن ِ دَ ] ( مص مرکب ) حرکت کردن. روی کردن و روی آوردن. عزیمت نمودن. عازم شدن. سفر کردن. براه افتادن:
سپهبد گوپیلتن با سپاه
سوی چین و ماچین نهادند راه.فردوسی.- چشم و گوش به راه نهادن؛ انتظارکشیدن. آمدن مسافری را منتظر شدن:
نهاده مردم غزنین دو چشم و گوش به راه
ز بهر دیدن آن چهره چو گل ببهار.بوحنیفه اسکافی ( از تاریخ بیهقی ).

فرهنگ فارسی

حرکت کردن. روی کردن و روی آوردن بروی. عزیمت نمودن. عازم شدن.

جمله سازی با راه نهادن

💡 بر سردار چه خوش گفت بمستان منصور سر در این راه نهادن زسرافرازی به