داد و بیداد

لغت نامه دهخدا

داد و بیداد. [ دُ ] ( ترکیب عطفی،اِ مرکب ) رجوع به داد و رجوع به بیداد شود. || عدل و جور. انصاف و ظلم. || داد و فریاد در تداول عوام، هیاهو. جار و جنجال بپا کردن.

جمله سازی با داد و بیداد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تخت سلطان چه تو بسی دیده‌ست داد و بیداد هرکس اشنیده‌ست

💡 ز تو فریاد فلک داد و بیداد فلک زدی آتش به جهان خانه‌ات آباد فلک

💡 وطن حاصل عمر من باد داد وطن یادم «ای داد و بیداد داد»

💡 ز تو فریاد فلک داد و بیداد فلک زدم آتش به جهان خانه‌ات آباد فلک

💡 کردم برِ نامحرم اگر داد از تو داد از تو بتا و داد و بیداد از تو

💡 از تو فریاد فلک داد و بیداد فلک زدی آتش به جهان خانه‌ات آباد فلک

💡 وقتی حادثه تصادف در میانه خیابان اصلی رخ داد، مردم شروع به داد و بیداد کردند و سعی داشتند با کمک یکدیگر آسیب‌دیدگان را از ماشین خارج کنند.

💡 حضور پلیس در محل تجمع باعث شد که صدای داد و بیداد جمعیت کاهش یابد و آن‌ها با آرامش بیشتری با مأموران مربوطه در مورد مسائل صحبت کنند.

💡 در میان داد و بیداد و هیاهوی بازار، شنیدن صدای واقعی فروشندگان برای مشتریان بسیار دشوار بود و همه تلاش می‌کردند کالای مورد نظر خود را پیدا کنند.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران