خورا
مترادفها
خورنده، مصرفکننده
لغت نامه دهخدا
خورا. [ خوَ / خ ُ ] ( نف ) سزاوار. لایق. شایسته. ( ناظم الاطباء ). درخور. ( انجمن آرای ناصری ):
خورای تو نبود چنین کار بد
بود کاربد از در هیربد.ابوشکور بلخی ( از انجمن آرای ناصری ).خورا هرچه بینی تو از کم و بیش
کند همچو خود هریکی خورد خویش.اسدی.من چه در پای تو ریزم که خورای تو بود
سر نه چیزیست که شایسته پای تو بود.سعدی.شد قرص جوت خورش اگرچه
قرص مه و خور بود خورایت.سلمان ساوجی ( از آنندراج ). || خورنده. اکول. ( ناظم الاطباء ). || ( اِ ) خوراک اندک. ( ناظم الاطباء ). قوت لایموت. ( برهان قاطع ). || خوش، و آنرا قوت و آشام نیز گویند. ( از انجمن آرای ناصری ) ( از آنندراج ):
تن خورای گور خواهد شد به تن تا کی چری
جانْت عریانست و تو بر گرد تن کرباس تن.ناصرخسرو ( از آنندراج ).|| غانقرایا، نوعی مرض است. || سرطان.
فرهنگ عمید
درخور، سزاوار، شایسته، لایق.
فرهنگ فارسی
( صفت ) در خور سزاوار لایق شایسته.
جمله سازی با خورا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وانکسکه از تنعم حلوا نخورد و مرغ مردار خورا گشت چو مردار گشت خوار
💡 ز جوی خورا به چه کمتر بگوی که بسیار گردد بیکبار اوی
💡 خورشید چون جمال تو بیند بجنب خود گردد چو ذره خورا و حقیر اندر آسمان
💡 شناسی هم صفات و خلق و خورا چرا نشناختی عمری پس او را
💡 چون تن لاغر من نیر تو زان شد باریک که به خونابه خورا می گذراند به جگر