دل مردگی

مترادف‌ها

بی‌حالی، افسردگی، دلتنگی

متضادها

شادمانی، سرزندگی، نشاط، دلشادی

لغت نامه دهخدا

دل مردگی. [ دِ م ُ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) کیفیت و حالت دل مرده. افسردگی. || کودنی. بلادت. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دل مرده شود.

فرهنگ عمید

افسردگی، دل تنگی.

فرهنگ فارسی

حالت و کیفیت دل مرده

جمله سازی با دل مردگی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 سردی دل مردگی دل بود خون چو به تن سرد شود گل بود

💡 دادم از دل بر خاست و دود از سینه آتش در خرمن ماه و اختر زد، جان دردآلود را افسردگی ها رست و روان رنج آمود را دل مردگی ها زاد.آری روز روشن به خورشید است و کشور خرم به جمشید، سرمایه شاخ از بهار است و پیرایه کاخ از نگار سرسبزی خاک از باران است و روسرخی باغ از بهاران.

💡 بود چون مجلس تصویر از دل مردگی جویا به هر بزمی که نبود با نگاهی آشنا چشمی

💡 پس از گذشت چندین روز از تعطیلات بدون هیچ فعالیت هیجان‌انگیزی، نوعی دل مردگی و بی‌حوصلگی شدید تمام وجود او را فرا گرفته بود.

💡 او برای فرار از حالت دل مردگی ناشی از روتین بودن زندگی، تصمیم گرفت سفر کوتاهی به طبیعت بکر و کوهستانی داشته باشد.

💡 تکرار مداوم کارهای خسته‌کننده بدون هدف مشخص می‌تواند باعث ایجاد یک دل مردگی عمیق و از دست رفتن اشتیاق برای انجام فعالیت‌های روزمره شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران