لغت نامه دهخدا
زخمدار. [زَ ] ( نف مرکب ) مجروح و مضروب و زده شده. ( ناظم الاطباء ). دارنده زخم. دارای زخم. و رجوع به زخم شود.
زخمدار. [زَ ] ( نف مرکب ) مجروح و مضروب و زده شده. ( ناظم الاطباء ). دارنده زخم. دارای زخم. و رجوع به زخم شود.
زخمی، مجروح، کسی که زخم و جراحتی در بدن دارد.
مجروح و مضروب و زده شده دارای زخم
( صفت ) ۱ - مجدوح. ۲ - مضروب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل صید زخم دار وز دست و زبان خلق هرجا که رفت ناوک پرتاب میخورد
💡 من درد دارم ازتوچو عقرب گزیدگان چون مار زخم دار تو پیچی به خویشتن
💡 آسمان خورشید را صیدگاه قهر تو همچو صید زخم دار افتان و خیزان یافته
💡 بیش از هزار و پانصد پنجاه زخم بود بر پیکر بریده سر زخم دار تو
💡 دل رمیدهٔ من زخم دار صید گهیست که زخم صید به تیر و کمان نمیباشد
💡 چو خورشید مینو چنان زخم دار سوی سیستان آمد از کارزار