حاجت روا. [ ج َ رَ ] ( ص مرکب ) آنکه حاجت او برآمده باشد. مقضی المرام. ناجح. کامروا:
بسی بر بساط بزرگان نشستم
که یک نفس حاجت روائی ندیدم.سیف اسفرنگ. || ( نف مرکب ) روا کننده حاجت. برآرنده حاجت:
درِ سرای تو هست آفرین سرایانرا
حریم کعبه حاجت روا علی التعیین.سوزنی.کعبه حاجت روای سائلان درگاه تست
گشته مر هر مُلتِمس را زو محصل مُلتمَس.سوزنی. || مسجد حاجت روا؛ مسجدی که دعاها در آن درگیر و مستجاب شود:
شیر فلک را شده ست از پی کسب شرف
مسجد حاجت روا خاک سر کوی او.سنائی ( دیوان چ مصفا ص 725 ).مسجد حاجت روا جوئی مجو اینجاکه نیست
راه سنت گیرو آنگه مسجد حاجت روا.سنائی.
۱. رواکنندۀ حاجت.
۲. آن که حاجتش برآورده شده باشد، کامروا: بسی بر بساط بزرگان نشستم / که یک نفس حاجت روایی ندیدم (سیف اسفرنگ: لغت نامه: حاجت روا ).
آنکه حاجت او بر آمده باشد کامروا
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چو شیرین از سر صدق این دعا کرد خدا از صدقش آن حاجت روا کرد
💡 پیران نور پاش فلک را گه سجود خاک در تو مسجد حاجت روا شده
💡 دلم را از لبش بوسیست حاجت گر این حاجت روا بودی چه بودی
💡 چو صدقش دید زن حالی دعا کرد همش بیننده هم حاجت روا کرد
💡 مسجد حاجت روا جویی مجو اینجا که نیست راه سنت گیر و آن گه مسجد حاجت روا
💡 چو نابینای عاجز را دعا کرد به بینائیش حق حاجت روا کرد