دادگری

لغت نامه دهخدا

دادگری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) عمل دادگر. عادلی. دادگستری. عدل ورزی: و این قفندنه از هندوان بود ولیکن از نیکوسیرتی و دادگری همه او را فرمانبردار شدند. ( مجمل التواریخ ).
دادگری شرط جهانداری است
شرط جهان بین که ستمکاری است.نظامی.

فرهنگ عمید

عمل دادگر، حکم کردن به عدل وداد.

فرهنگ فارسی

۱ - عمل دادگر عدالت. ۲ - حکومت به عدل و داد.

جمله سازی با دادگری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کسری انوشیروان به دادگری بنشسته بود. مردی کوتاه قد پیش آمد و گفت: مرا ستم کرده اند. انوشیروان به وی التفات نکرد.

💡 یارب تو نگه دار وجودش را کامروز در عالم اگر دادگری هست همان است

💡 ای میر جهانگیر چو تو دادگری نیست چون تو بگه کوشش و بخشش دگری نیست

💡 کو دادگری کز سر انصاف تو زند دم؟ تا پیرهن از جور تو در پای درم من