صاحب جمال
مترادفها
زیباروی، خوشسیما، زیبا، خوشروی
متضادها
زشت، ناجمال
لغت نامه دهخدا
صاحب جمال. [ ح ِ ج َ ] ( ص مرکب ) خوش صورت. خوشگل. زیبا. وجیه. خوبروی. حَسین. حَسینة: یکی را زنی صاحب جمال درگذشت. ( گلستان ). حسن میمندی را گفتند: سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یک بدیع جهانی اند. ( گلستان ). و خواهر صاحب جمال خود را به صومعه او بردند. ( سعدی ).
کند جلوه طاوس صاحب جمال.( بوستان ).اتفاقاً نظر دیلم بر زنی از زنان آن دیه آمد وآن زن صاحب جمال بود. ( تاریخ قم ص 33 ). ذَمیر؛ مرد صاحب جمال. ( منتهی الارب ).
فرهنگ عمید
خوشگل، زیبا، خوب روی.
فرهنگ فارسی
( صفت ) خوش قیافه زیبا خوشگل.
جمله سازی با صاحب جمال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 سمن رویان چو سرو استاده بر پای همه صاحب جمال و مجلس آرای
💡 نقل است که محمدبن حسن رحمةالله علیه، عظیم صاحب جمال بود. چون یکبار او را بدید بعد از آن دیگر او را ندید و چون درس او گفتی او را در پس ستونی نشاند، که نباید که چشمش بر وی افتد.
💡 عروسی را که او صاحب جمال است چو دریابد، گرش نبود تحمل
💡 کنیزکی صاحب جمال می گذشت شخصی در عقب وی ایستاد.کنیزک گفت: آنچه خواجه من با من می کند می خواهی؟ گفت: بلی! گفت: بنشین که خواجه من از عقب می رسد با تو آن کند که با من می کند!
💡 یکی صاحب جمال دلستان بود که از رویش عرق بر بوستان بود