بعوض

لغت نامه دهخدا

بعوض. [ ب ِ ع ِ / ع َ وَ ] ( ق مرکب ) بجای و بدل و بپاداش. ( ناظم الاطباء ).
بعوض. [ ب َ ] ( ع اِ ) حیوانی است بر صورت فیل گزنده یکی آن بَعوضَة و در بصایر آمده است کلمه بعوض از بعض گرفته شده است بسبب کوچکی جسم آن نسبت بدیگر حیوانات. ( از اقرب الموارد ). پشه. ( غیاث ) ( منتهی الارب ) ( مهذب الاسماء ) ( آنندراج ). پشه خاکی است که بعربی بق الصغیر نامند. ( فهرست مخزن الادویه ). || کلفنی مخ البعوض؛ تکلیف داد مرا بمحال. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). و رجوع به پشه شود.

فرهنگ معین

(بَ ) [ ع. ] ( اِ. ) پشه، حشرات موذی.

فرهنگ عمید

۱. پشه.
۲. حشرات موذی.

فرهنگ فارسی

پشه وسایرحشرات موذی، واحدش بعوضه
( اسم ) ۱- بجای بدل. ۲- بپاداش.
ماخوذ از تازی بجای و بدل و بپاداش ٠

ویکی واژه

پشه، حشرات موذی.

جمله سازی با بعوض

💡 نه کودکم که ز دامان برند گوهر غلطان کنند پر بعوض دامن از شکسته سفالم

💡 اى گربه از علم بى‌عمل بیش از این چند کلمه فهمیدن و دانستن و ورقى چند را سیاه کردن چه نفع بهم میرسد؟، کدام دکان خباز و طباخ بعوض صحبت، نان و آش میدهند؟، مگر اینقدر بى‌فکر بودن خوبست؟. شیخ سعدى گفته است.

💡 و قیل: یوزن الانسان کما قال عبید بن عمیر: یؤتی بالرجل العظیم الجثة، فلا یزن جناح بعوضة. و قیل: یجعل اللَّه فی کفة الحسنات ثقلا و فی کفة السیئات خفّة یراها الناس یوم القیامة.

💡 جام بگرفتی و دادی بعوض جامه صغیر شادمان باش که سود تو در این سودا بود

💡 بوصل ما چو رسیدی تو شاد و خرم باش جهان و جان بعوض ده، که دولت نیکوست