بی حرمت
مترادفها
بیادب، بیحیا
متضادها
محترم، باادب
لغت نامه دهخدا
بی حرمت. [ ح ُ م َ ] ( ص مرکب ) بی ادب. بی آبرو:
این چنین سنگدلی بی حق و بی حرمت جفت
شاه مسعود مبیناد و میفتاد ز راه.منوچهری.و دلم از جهت وی مشغول بود فارغ شد که بدست این بیحرمتان نیفتاد. ( تاریخ بیهقی ).
سوی خردمند بصد بدره زر
جاهل بی قیمت و بی حرمت است.ناصرخسرو.من بدیشان شکرم جاهل بی حرمت را
که خران را حکماباز بشیران شکرند.ناصرخسرو.
فرهنگ فارسی
بی ادب ٠ بی آبرو
ویکی واژه
indecente
جمله سازی با بی حرمت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جای در باختگان است و بد انداختگان در مقامرکده بی حرمت و اعزاز میا
💡 از یکی شنیدم از درویشان که چون وفات احمدِ نصر حاضر آمد یکی از درویشان گفت بگو اَشْهَدُ اَنْ لا اِلهَ اِلَّا اللّهُ درو نگریست و گفت بی حرمتی مکن.
💡 او جدا کرد آن کسانی را سر از تن بیخلاف کز جفا بی حرمتی کردند در بیتالحرام
💡 بیادبی که پُرروئی، گستاخی، جسارت یا وقاحت هم نامیده میشود، نشان دادن بی حرمتی با پیروی نکردن از قانونهای اجتماعی یا آداب یک گروه یا فرهنگ است.
💡 ۳. بی حرمتی به اولیای خدا و پیروان آنها (ضعیف نشان دادن یا تبعیض میان مسلمان و غیر مسلمان)
💡 شکست بعد نبی حرمت کلام الله چو قلب عترت پاکش به دشت کرب و بلا