بیجان

لغت نامه دهخدا

بیجان. ( ص مرکب ) بی روان. بی حیات. ( ناظم الاطباء ):
چرخ را انجم میان دستهای چابکند
کز لطافت خاک بی جان را همی با جان کنند.ناصرخسرو.روزی بر سلیمان علیه السلام اسب عرض کردند وی گفت شکر خدای تعالی را که دو باد را فرمانبردار من کرد. یکی با جان و یکی بی جان تا بیکی زمین می سپرم و بیکی هوا. ( نوروزنامه ص 95 ).
از عتاب دوستان چون سایه نتوان دردمید
جان فشاندن باید و چون سایه بی جان آمدن.خاقانی.بی جان چه کنی رمیده ای را
جانیست هر آفریده ای را.نظامی.کافران از بت بی جان چه تمتع دارند
باری آن بت بپرستند که جانی دارد.سعدی.گو رمقی بیش نماند از ضعیف
چند کند صورت بی جان بقا.سعدی.آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی جان بودم.سعدی.|| زبون و ناتوان. ( ناظم الاطباء ). حالت افسردگی مار و حشرات از سرما. ( یادداشت بخط مؤلف ).

فرهنگ فارسی

بی روان. بی حیات.

ویکی واژه

بی‌جان.
بی‌روان. بی‌حیات.
زبون و ناتوان. حالت افسردگی مار و حشرات از سرما.

جمله سازی با بیجان

💡 بجاست محمل و لیلی میان قافله نیست چه آید از تن بیجان چو روح شد راحل

💡 الکساندر "آلکس" بیجانیان (زاده ۱۲۷۱ خورشیدی در بندر انزلی - درگذشته ؟) هنرپیشه فیلم ایرانی ارمنی‌تبار بود.

💡 آبیجان در کرانه خلیج گینه واقع شده و در حدود ۲٫۸۰۰٫۰۰۰ نفر جمعیت دارد. جمعیت آبیجان و حومه در حدود ۵ میلیون نفر برآورد می‌شود.

💡 او فرزند «الکساندر بیجانیان»، هنرپیشه سینما و تئاتر بود. از سال ۱۳۲۸ خورشیدی با «استودیو پارس فیلم» همکاری می‌کرد.

💡 بسا دشمنان کز تو بیجان شدست بسا بوم و بر کز تو ویران شدست

💡 بیدل و بیجان منم در غم هجران او خواجه سلام علیک عاشق مدهوش بین

زخم یعنی چه؟
زخم یعنی چه؟
عظمت یعنی چه؟
عظمت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز