غمخوار

غمخوار

واژه «غمخوار» در زبان فارسی به معنای فردی است که دلسوز، مهربان و همدل با دیگران است و در هنگام ناراحتی و سختی، با دیگران همدردی کرده و در رفع غم و اندوه آنان تلاش می‌کند. این واژه از دو بخش «غم» به معنای اندوه و ناراحتی، و «خوار» که در اینجا به معنای خورنده یا شریک‌شونده است تشکیل شده و در مجموع مفهوم «کسی که غم دیگران را با خود شریک می‌شود» را بیان می‌کند. غمخوار بودن به معنای داشتن روحیه‌ای مهربان و انسانی است که درد و رنج دیگران را احساس می‌کند و نسبت به آن بی‌تفاوت نیست. چنین فردی معمولاً در زمان مشکلات، کنار دیگران می‌ایستد و با رفتار و گفتار خود سعی در کاهش ناراحتی آنان دارد. این واژه در ادبیات فارسی بسیار پرکاربرد است و شاعران از آن برای توصیف انسان‌های وفادار، مهربان و یاری‌رسان استفاده کرده‌اند. در بسیاری از متون، «غمخوار» به عنوان صفتی ارزشمند برای انسان‌های نیکوکار و دلسوز به کار می‌رود که نسبت به سرنوشت دیگران احساس مسئولیت می‌کنند. از نظر معنایی، واژه‌هایی مانند «دلسوز»، «همدل»، «همراه»، «یاری‌رسان» و «مهربان» به آن نزدیک هستند، هرچند این واژه بار عاطفی و ادبی قوی‌تری دارد. در مقابل، فرد بی‌تفاوت یا سنگدل نقطه مقابل غمخوار محسوب می‌شود. این واژه در فرهنگ اخلاقی فارسی نشان‌دهنده اهمیت همدلی و کمک به دیگران در زمان سختی‌هاست. بنابراین، این کلمه به کسی گفته می‌شود که غم و اندوه دیگران را احساس می‌کند، با آنان همدردی دارد و در کاهش درد و مشکلاتشان نقش دلسوزانه و حمایتی ایفا می‌کند.

لغت نامه دهخدا

غمخوار. [ غ َ خوا / خا ] ( نف مرکب ) آنکه غم خورد. تیماردار. دلسوز. مهربان. غمگسار. آنکه در غم و اندوه شخصی شریک باشد. ( از ناظم الاطباء ). کسی که از غم و درد دیگری متألم شود،و دلسوز وی باشد. لُمّة. ( منتهی الارب ):
جهان سربسر پر ز تیمار گشت
هر آن کس که بشنید غمخوار گشت.فردوسی.همی گفت کای نیکدل یار من
نبد در جهان جز تو غمخوار من.فردوسی.بدین عید مبارک شادمان باد
بداندیشان او غمناک و غمخوار.فرخی.عجب دلتنگ و غمخوارم ز حد بگذشت تیمارم
تو گویی در جگر دارم دوصد یاسیج گرگانی.منوچهری.ای عزیزان غمزده بنالیدو ای یتیمان غمخوار بگریید... ( قصص الانبیاء ص 241 ).
شاه غمخوار نائب خرد است
شاه خونخوار شاه نیست دد است.سنایی.مرغی عجب استادم در دام تو افتادم
غم میخورم و شادم غمخوار چنین خوشتر.خاقانی.خاقانی از تیمار تو حیران شد اندر کار تو
ای جان او غمخوار تو، تو غم نشان کیستی.خاقانی.غمخوارترا به خاک تبریز
جز خاک تو غم نشان مبینام.خاقانی.نه دستی کین جرس برهم توان زد
نه غمخواری که با او دم توان زد.نظامی.جوانمرد کو بود غمخوار او
کمر بست در چاره کار او.نظامی.شد کنیزک نشست با یاران
بردو ابرو گره چو غمخواران.نظامی.حد زیبایی ندارند این خداوندان حسن
ای دریغا گر بخوردندی غم غمخوار خویش.سعدی ( بدایع ).میروی خرم و خندان و نگه می نکنی
که نگه میکند از هر طرفی غمخواری.سعدی ( طیبات ).پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار
غمخوار خویش باش غم روزگارچیست ؟حافظ.|| ( اِ مرکب ) مرغ بوتیمار. غمخور. غمخورک. ( از فرهنگ رشیدی ). رجوع به بوتیمار و غمخورک شود.

فرهنگ معین

( ~. خا ) [ ع - فا. ] (ص فا. ) ۱ - آن که دارای غم و اندوه بود، مغموم. ۲ - آن که در غم دیگری شریک باشد، دلسوز.

فرهنگ عمید

۱. کسی که غم و اندوه به خود راه بدهد.
۲. یار مهربان و دلسوز که در غم و غصۀ شخص شریک باشد: پیوند عمر بسته به مویی است هوش دار / غم خوار خویش باش غم روزگار چیست (حافظ: ۱۴۸ ).

فرهنگ فارسی

غمخواره، غمخور، غم خورنده، کسی که غم واندوه بخودراه بدهد، یارمهربان ودلسوزکه درغم وغصه شخص شریک باشد
( صفت ) ۱ - آنکه دارای غم و اندوه بود غمناک مغموم ۲ - آنکه در غم دیگری شریک باشد دلسوز مشفق ۳ - ( اسم ) بوتیمار.

ویکی واژه

آن که دارای غم و اندوه بود، مغموم.
آن که در غم دیگری شریک باشد، دلسوز.

جمله سازی با غمخوار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 داریم دلی پر غم و غمخوار نداریم وز مستی و بیخویشتنی عار نداریم

💡 در جهان چون یار من یاری کجاست یار غمخوار و وفاداری کجاست

💡 ای برادر تو پناه من گریان بودی در صف ماریه غمخوار یتیمان بودی

گودوخ یعنی چه؟
گودوخ یعنی چه؟
فعلنا یعنی چه؟
فعلنا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز