تصدیع

لغت نامه دهخدا

تصدیع.[ ت َ ] ( ع مص ) پراکنده کردن. ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ). جداجدا کردن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). || شکافتن. ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) ( از اقرب الموارد ). || دردسر رسانیدن. ( زوزنی ) ( ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). دردسر دادن. ( دهار ) ( آنندراج ) ( غیاث اللغات ). و به لفظ دادن و کشیدن مستعمل. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ):
مجتمع گشتند مر توزیع را
بهر دفع زحمت و تصدیع را.مولوی.شوق تصدیع عرض حالی داد
تا ز ناگفته گفت واله بس.واله هروی ( ازآنندراج ).تصدیع در تدارک بر ماحضر مکش
داری چو سرکه با نمکی دردسر مکش.مخلص کاشی ( ایضاً ). || دردمندسر شدن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || ( اِمص ) دردسر و آزردگی خاطر. مزاحمت و آزار. و رنج و محنت و اضطراب. ( ناظم الاطباء ).
- تصدیع خاطر؛ آزردگی خاطر. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(تَ ) [ ع. ] (مص م. ) دردسر دادن، باعث زحمت شدن.

فرهنگ عمید

باعث زحمت و دردسر شدن، مزاحم شدن، دردسر دادن.

فرهنگ فارسی

دردسردادن، باعث زحمت ودردسرشدن
۱ -( مصدر ) درد سر دادندرد سر آوردن باعث زحمت شدن. ۲ -( اسم ) درد سر مزاحمت. جمع: تصدیعات.

ویکی واژه

دردسر دادن، باعث زحمت شدن.

جمله سازی با تصدیع

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چرا تصدیع بی حاصل دهم خار مغیلان را؟ نمازی دامنم از چشمه زمزم نمی گردد

💡 بر حضرت (دو) کیست که از ما برساند که این گونه تو را باعث تصدیع یکی شد

💡 از درش تصدیع کم کردم چو دانستم که او خط نسیانی مرا یک باره بر دفتر کشد

💡 بعد از این تصدیع و گستاخی که کردم در جهان من دعای دولتت گویم بجز مدح و ثنا

💡 ز تصدیعت اندیشه دارم و گرنه کجا می‌رسد حرف عاشق به پایان

💡 شکر ایزد که به دور تو ز هم بی تصدیع باطل و حق چو شب و روز جدا شد امروز