بیرون زدن

لغت نامه دهخدا

بیرون زدن. [ زَ دَ ] ( مص مرکب ) برون زدن. برزدن. خارج شدن.
- بیرون زدن سر؛ برآوردن. طلوع کردن:
چون کشتی پرآتش و گرد اندر آب نیل
بیرون زد آفتاب سر از گوشه جهن.عسجدی. || خارج کردن.
- بیرون زدن لشکر؛ بیرون آوردن لشکر. مجهز کردن لشکر در خارج:
لاله سوی جویبار لشکر بیرون زده ست
خرگه آن سبزگون خیمه آن آتشین.منوچهری.رجوع به برون زدن شود.
|| برجستگی یافتن. بالا آمدن. || بیرون زدن بثورات از تن؛ جوش زدن. بیرون زدن آبله و حصبه و غیره. ( یادداشت مؤلف ). بیرون آمدن دانه های آبله و غیره.بروز کردن بثورات و آبله. || بیرون نویسی کردن اقلامی از حسابی. نقل کردن اقلامی از حسابی به جای دیگر. ( از یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

برون زدن ٠ بر زدن ٠ خارج شدن

ویکی واژه

sporgere

جمله سازی با بیرون زدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 سراپرده بر دشت و هامون زدند دلیران به نخجیر بیرون زدند

💡 تن پرستانی که صائب از خودی نگریختند زیر دیوارند اگر بیرون زدنیا می روند

💡 مشکلات کهنه سر بیرون زدند باز بر اندیشه‌ام شبخون زدند

💡 خیمه بیرون زدن از بحر تعلق چو حباب بهواداری آه سحری میخواهم

💡 جوهر از آیینه نتواند قدم بیرون زدن موج را همچون نگه در چشم تر می‌دارد آب