بی سکه

لغت نامه دهخدا

بی سکه. [ س ِک ْ ک َ / ک ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + سکه ) که سکه ندارد.زر و سیم بی نقش. ( برهان ) ( آنندراج ) ( انجمن آرا ) ( ناظم الاطباء ). زر و سیم بی نگار. غیرمضروب:
که بی سکه ای را چه یارا بود
که هم سکه نام دارا بود؟نظامی.|| فاقد زر مسکوک. بی زر و سیم. رجوع به سکه شود. || کنایه از مردم بیقدر و بی اعتبار و بی شأن و شوکت و وقار. ( برهان ) ( انجمن آرا ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). بیقدر و بی مقدار. ( غیاث ). کنایه از مردم ناکاره. ( لغت محلی شوشتری خطی ). رجوع به سکه شود. || هر چیزی که طراوت و نمودی نداشته باشد. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). بی نمود. بی ارج. بیرونق. بی آب و رنگ.

فرهنگ معین

(سِ کِّ ) [ فا - ع. ] (ص مر. ) ۱ - زر و سیمی که بر آن چیزی نقش نشده باشد. ۲ - کنایه از: بی اعتبار، بی قدر.

فرهنگ عمید

۱. بی قدر، بی اعتبار.
۲. بی رونق.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - زر و سیمی که بر روی آن نقشی حک نکرده باشند. ۲ - بی قدر بی اعتبار بی شائ ن و شوکت ( شخص ). ۳ - بی طراوت بی نمود ( شئ ).

ویکی واژه

زر و سیمی که بر آن چیزی نقش نشده باشد.
کنایه از: بی اعتبار، بی قدر.

جمله سازی با بی سکه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در بوته جحیم گدازند هرکرا بی سکهٔ غم تو بود جان چون زرش

💡 یک دل به دیاری که وفا صاحب تاج است بی سکهٔ داغت نبود، آنچه رواج است

💡 بی سکه خرج کرد زر خویش را تمام زین بوستان شکوفه عجب نامدار رفت

💡 کم عیار است زر شرع، چو هر قلابی سکه برد از درم دین ز برای دینار

💡 بی سکه شاه آمد از آن خوار و خجل رفت زر زده و نقره خام گل و سوسن

💡 بی سکه شود در همه روی زمین خرج از بس که تمام است عیار زر خورشید