خرگو

لغت نامه دهخدا

خرگو. [ خ َ ] ( اِخ ) دهی از دهستان بیرم بخش گاوبندی لار واقع در 59هزارگزی شمال خاوری گاوبندی. جلگه، گرمسیر. آب از چاه و باران و محصول آن غلات و لبنیات و خرما. شغل اهالی زراعت و گله داری و راه فرعی است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 7 ).

جمله سازی با خرگو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دادی همه را به وعده خواب خرگوشی وز تیغ فراق گردن خواب زدی

💡 گرگ، روباه، خرگوش، کبک کوهی، مارهای فراوان و گراز اشاره نمود.

💡 اَرنَب (خرگوش) یا آلفا خرگوش از ستاره‌های صورت فلکی خرگوش است.

💡 خرگونه (احمدآباد)، روستایی است از توابع بخش آبدان در شهرستان دیر استان بوشهر ایران.

💡 گاه روباه گهی شیر و گهی خرگوشیم گاه هشیار گهی مست گهی مدهوشیم

💡 بازی روبه از آن چشم چو آهو چه دهی تا مرا خفته و بیدار چو خرگوش کنی

لحظه یعنی چه؟
لحظه یعنی چه؟
ارور یعنی چه؟
ارور یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز