شرمی

لغت نامه دهخدا

شرمی. [ ش َ ] ( ص نسبی ) شرمنده. شرمناک. شرمسار. ( از آنندراج ). شرمگین. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مترادفات این کلمه شود.
شرمی. [ ش َ ] ( اِخ ) قزوینی. یا شرقی قزوینی. از گویندگان قرن دهم و اوایل قرن یازدهم هجری قمری و به سال 1003 هَ. ق. زنده بود و سمت خیاطی شاه عباس اول را داشته است. بیت زیر از اوست:
به جستجوی تو شرمنده گشته ام همه جا
ز بس که سرزده رفتم به منزل همه کس.( از قاموس الاعلام ترکی ) ( فرهنگ سخنوران ).رجوع به فرهنگ سخنوران و مآخذ مندرج در آن شود.

فرهنگ فارسی

خجلت شرمساری شرمندگی.

جمله سازی با شرمی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خیال بستر و بالین کمال بی شرمی است درآن ریاض که باشد ز غنچه خسبان گل

💡 فیّاض هستی تو گرانی ز حد فزود شرمی که بیش ازین نتوان بود بار دوست

💡 هوس بوسه ز لعل لب او بی شرمی ست گل پیغامی از آن غنچه دهان ما را بس

💡 دیر آمدی دیر آمدی چون جست این تیر آمدی بی رای و تدبیر آمدی ناصح برو شرمی بدار

💡 بهر مشتی خون که رزق خاک گردد عاقبت دست، بی شرمی بود بر دامن قاتل زدن

💡 من حرف او را طی کنم من ترک نقل و می کنم این کارها من کی کنم ناصح برو شرمی بدار