لغت نامه دهخدا
خطور. [ خ ُ ] ( ع مص ) گذشتن اندیشه به دل. فرا دل آمدن اندیشه. گذشتن بر دل. ( یادداشت بخط مؤلف ). || نازک آمدن اندیشه. ( زوزنی ). || ترسیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
خطور. [ خ ُ ] ( ع مص ) گذشتن اندیشه به دل. فرا دل آمدن اندیشه. گذشتن بر دل. ( یادداشت بخط مؤلف ). || نازک آمدن اندیشه. ( زوزنی ). || ترسیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
(خُ ) [ ع. ] (مص ل. ) به دل گذشتن، به خاطر آمدن.
گذشتن اندیشه ای به ذهن یا به یاد آمدن امری پس از فراموشی.
( مصدر ) بیاد آمدن بدل گذشتن بخاطر آمدن.
به دل گذشتن، به خاطر آمدن.
💡 نخستین آثار تاریخی که بلافاصله بعد از شنیدن استان غور به ذهن هر شنوندهای خطور میکند، منارجام میباشد که بازتابکنندهٔ تاریخیبودن این ولایت میباشد.
💡 سیمون کینبرگ، نویسنده، پس از گوش دادن به صحبتهای چند نفر از دوستانش که برای ازدواج تحت درمان و مشاوره بودند، ایده این فیلم به ذهنش خطور کرد. کینبرگ متوجه شد که توصیف آنها «پرخاشگرانه و مزدورانه» به نظر میرسد و او فکر کرد که این یک الگوی جالب برای یک رابطه درون یک فیلم اکشن خواهد بود.
💡 چنین جادویی هم میتواند توسط عقاید و اعمال واقعی به ذهن نویسنده خطور کند و هم ساخته ذهن خود او باشد. گذشته از این، هنگامی هم که نویسنده از کارها و اعمال واقعی الهام میگیرد، اثر، توان و نقشهایی که جادو ایفا میکند، ساخته ذهن خود او هستند. در چنین داستانهایی همیشه باید یک سیستم که بهطور مناسبی رشد یافتهاست وجود داشته باشد.
💡 ختم ستم ز خصم تو شد بر تو ورنه کی در خاطری کند همه این خطره ها خطور
💡 یاد رمحش کرد وقتی در خیال من خطور رست حالی از بن هر موی من یک بیشه خار