جزر

جَزْر، در اصطلاح علم اقیانوس‌شناسی، به پدیده‌ی پایین‌رفتن و فرونشستن سطح آب دریاها و اقیانوس ها اطلاق می‌شود. این کاهش قابل‌ملاحظه در تراز آب، معمولاً در بازه‌های زمانی معین و چرخه‌ای رخ می‌دهد و عموماً در کنار پدیده‌ی مُد (بالا آمدن آب) مشاهده می‌گردد. بنابراین، جزر نقطه‌ی مقابل مد محسوب شده و هر دو بخشی از یک چرخه‌ی طبیعی پیوسته هستند.

علت اصلی وقوع جزر و مد، نیروی جاذبه‌ی ماه و خورشید بر کره‌ی زمین است. در هر دوره‌ی تقریباً ۲۴ ساعته، هر نقطه از سواحل دریاها و اقیانوس‌ها به‌طور معمول دو بار شاهد جزر و دو بار شاهد مد است. با توجه به فاصله‌ی کمتر ماه تا زمین در مقایسه با خورشید، تأثیر نیروی جاذبه‌ی ماه در ایجاد این پدیده غالب و چشمگیرتر است، اگرچه خورشید نیز در این فرآیند نقش کم‌رنگ‌تری ایفا می‌کند. واژه‌ی جُزْر در این معنا، با واژه‌ی هم‌آوای «جُزّه» که جمع آن «جُزَز» است، تفاوت دارد. جُزّه به پشم بریده‌شده‌ی گوسفند در یک سال اشاره دارد که به‌صورت کلاف درهم‌پیچیده شده و با پشم‌های دیگر سال‌ها مخلوط نگردیده است. این واژه، اصطلاحی تخصصی در حوزه‌ی دامپروری و نساجی سنتی محسوب می‌شود.

لغت نامه دهخدا

جزر. [ ج َ زَ ] ( ع اِ ) آداک.( منتهی الارب ). آداک و جزیره. ( ناظم الاطباء ). زمین که آب دریا از آن بازمیگردد. مانند جزیره. ( از تاج العروس ) ( از متن اللغة ). زمینی که مد آب دریا از آنجا بازمیگردد. ( از اقرب الموارد ). || گوسفند فربه. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از تاج العروس ). هر حیوانی که ذبح آن مباح باشد، یا حیوانی که مخصوص به ذبح است و جز ذبح در آن روا نباشد، همچون گوسفند،بنابراین شتر جزر نیست، زیرا میتوان آنرا نحر کرد. ( از متن اللغة ). گوسفندی که ذبح میشود، نر باشد یا ماده و بعضی گویند گوسفندی بخصوص است که اهلش دررسند و آنرا ذبح سازند. ( از تاج العروس ) ( از اقرب الموارد ). و یکی آن جزره است. ( تاج العروس ) ( متن اللغة ) ( اقرب الموارد ). و فی حدیث خوّات: ابشر بجزرة سمینة؛ ای صالحة لان یتجزر، ای تذبح لِلاکل. ( از تاج العروس ).
- جزرالسباع؛ گوشتی که ددان خورند. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ) ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ):
اِن یفعلا فلقد ترکت اباهما
جزرالسباع و کل نسر قشعم.( از اقرب الموارد ).
جزر. [ ج َ زَ / ج ِ زَ ] ( معرب، اِ ) زردک و در این صورت معرب گزر است. و بکسر جیم نیز آمده است. ( منتهی الارب ). بیخ معروفی است که آنرا میخورند و معروف و اصل آن فارسی و بکسر جیم هم آمده. ( تاج العروس ) ( از متن اللغة ) ( از اقرب الموارد ). و سرخ رنگ و زمستانی آن بهترین اقسام آن باشد. در دویم گرم و تر و مبهی و ملطف و مدر بول و حیض و مفتح سده جگر و قاطع بلغم ومقوی معده و پرورده آن به سرکه و نمک جهت اذابت سپرز بی عدیل و برگ آن جهت قروح متأکله و انجماد خون که از برودت باشد نافع است. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ). معرب گزر فارسی است و نیز به فارسی زردک و به هندی کاجر نامند. ماهیت آن بری و بستانی میباشد. بری آنرا به یونانی اسطافالیوس اغریوس نامند و بعضی شقاقل دانسته اند و سهو است و بستانی آن دو نوع میباشد، بیخ یکی طویل و یکی مستدیر، سرخ و زرد و برگ آن شبیه به شاهتره و از آن عریضتر و طعم آن اندک تلخ و ساق آن پراکنده و خشن و گل آن چتر دارد مانند شبت و سفیدو در میان آن چیزی ریزه مانند پنبه و بنفش و بهترین آن سرخ و شیرین و شاداب کمریشه بستانی آن است. طبیعت آن در دوم گرم و تر و بعضی در اول نیز گفته اند.
افعال و خواص: بستانی آن ملطف و مفتح سده جگر و مقوی معده و ملین و مبهی و زیادکننده جوهر منی و منعظ و جهت قطع بلغم و سرفه و درد سینه ومعده و جگر و اخراج سنگ گرده و مثانه و ادرار نمودن بول مفید اعضاءالصدر جهت ذات الجنب و سرفه مزمن اعضاءالغذاء ( کذا ) عسرالهضم، و مربای آن سریعالهضم و جهت استسقا مفید اعضاءالنفس و مسکن مغص و مدر بول خصوصاً بری آن و برگ آن مهیج باه است. و حمول آن و شراب تخم آن جهت عسر حبل نافع، و چون بیخ و برگ آن را در آب جوش دهند و نطول نمایند و یا بشویند به آن اطراف صبیان را یعنی دست و پای ایشان را جهت تحلیل خون منجمدشده در آن ها بسبب سردی نافع و مربای آن با عسل بغایت مبهی و مقوی احشا و رحم و هاضمه و با افاویه مناسبه، جهت تقویت کبد بارد و تخفیف رطوبات معده و زیادتی تقویت باه و اعانت بر جماع انفع و حلوای آن نیز به تنهایی و یا به ادویه مناسبه قریب است به مربای آن، و لذیذتر از آن و مخلل یعنی پرورده آن در سرکه جهت اذابه و تحلیل سپرز بی عدیل و مقوی معده و جگر باردو دوشاب آن قریب به مربای آن و الطف و اقوی از آن. و نبیذ آن که آب افشرده آن را با ربع آن عسل بجوشانند و در خم کنند و بگذارند تا بجوش آید و مسکر گردد،بغایت مست کننده و بطی ءالانحدار و مصدع و عرق آن که با ادویه مناسبه گرفته شود، در جمیع آثار نائب مناب خمر است، و اندک مسکر و ضماد برگ آن جهت آکله نافع. جرم آن بطی ءالهضم و نفاخ و مضر محرورین و مصلح آن ادویه حاره و آبکامه و پخته آن با گوشت بزغاله مولد خلط صالح. مقدار شربت از جرم آن تا صدوشصت مثقال، و از مربا و حلوای آن از ده مثقال تا بیست مثقال، و از نبیذ آن تا پنجاه مثقال و از عرق آن تا هفتاد مثقال.و تخم آن محرک باه و در این باب از اصل آن قویتر. وعسر حبل را نافع و مانع مغص و در سائر افعال مانند آن و چون بگیرند آن را با هموزن آن تخم شلغم و تربی را مجوف نموده در آن پرپر کنند، و سر آن را بسته در زیر آتش طبخ دهند و برآورده بیاشامند، جهت اخراج سنگ گرده و مثانه و عسرالبول مجرب است. و آشامیدن یک درهم آن با هموزن آن شکر جهت وجع ساق پا و ضماد تخم و برگ آن با هم جهت قروح متأکله نافع. مقدار شربت آن تا دو درهم و بدل آن انیسون و دوقو است. و جزر بری را در بلاد قزوین کرزا نامند، و بیخ آن بقدر انگشتی و گل آن زرد و تخم آن در غلافی خارناک است، طبیعت تخم آن در اول سوم گرم و در آخر اول خشک، و در جمیع افعال سوای باه قویتر از بستانی است. و گفته اند بلکه در تقویت باه نیز اقوی است و مدر قوی. و حمول آن جهت اخراج جنین و ادرار طمث و آشامیدن آن جهت وجع صدر و شوصه و ظهر و استسقاء و عسرالبول و انتفاخ بطن و نهش و لسع هوام را مفید معین بر حمل. و گفته اند که چون آن را آشامیده باشند، و هوام شارب آن را بگزد اذیت نیارد. و خوردن خام آن جهت رفع سموم و ضماد پخته برگ و بیخ آن جهت انجماد خون که از سردی هوا باشد، نافع و حمول بیخ آن منقی رحم و معین بر حمل. و آویختن آن درمنازل بالخاصیت باعث گریختن هوام است از آنجا. مضر معده و حلق و عصب و مصلح آن انیسون است. ( از مخزن الادویه ). حویج. هویج. زردک. سنفاریه. زرودیه. صباحیه. اسطافیلن. اصطفلین. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به تذکره داود ضریر انطاکی ص 108 و تحفه حکیم مؤمن و بحرالجواهر شود: به هر جریب از بقول و خیارزار و جالیز و جزر و شلجم و دیگر خضرویات. ( از تاریخ قم ص 112 ). تره ها و خیارزارها و جزر و شلجم و پیازو سیر و سایر خضرویات. ( از تاریخ قم ص 121 ).

فرهنگ معین

(جَ زَ ) [ معر. ] (اِ. ) گزر، هویج.
(جَ ) [ ع. ] (مص ل. ) پایین رفتن آب دریا.

فرهنگ عمید

پایین رفتن متناوب و منظم سطح آب دریا بر اثر نیروی جاذبۀ ماه یا خورشید.
* جزرومد: پایین رفتن و بالا آمدن متناوب و منظم سطح آب دریا بر اثر نیروی جاذبۀ خورشید و ماه.
=هویج

فرهنگ فارسی

بازگشتن آب دریا، پایین رفتن آب دریاوفرونشستن
۱-( مصدر ) پایین رفتن آب دریا فرو نشستن آب بحر مقابل مد. ۲- ( اسم ) آب نشست مقابل مد. یا جزر و مد. پایین رفتن آب دریا و بالا آمدن آن و این عمل بر اثر جاذب. ماه و خورشید در شبانه روز دو بار انجام گیرد و چون ماه از خورشید بزمین نزدیکتر است بیشتر از آن در جزر و مد زمین تاثیر دارد.
جمع جزه بمعنی پشم بریده و در هم پیچیده جمع جزه بمعنی پشم بریده گوسفند در سال که به پشم دیگر مخلوط نباشد.

فرهنگستان زبان و ادب

{ebb} [اقیانوس شناسی، ژئوفیزیک، علوم جَوّ] پایین آمدن آب دریا

جمله سازی با جزر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر که را ایام پیش آورد زودش پس نشاند این پشیمانی ز جزر و مد دریا روشنست

💡 دو عالم از دل بیمطلب من فال تسکین زد محیطی را به افسون‌گهر بی جزر و مدّکردم

💡 کتاب «الجامع بین العلم و العمل النافع فی صناعة الحیل» اثر بدیع‌الزمان جزری