خودی. [ خوَ / خ ُ ] ( ص ) مقابل بیگانه. مقابل غریبه. آشنا. اهل. خویش. قریب. ( یادداشت مؤلف ):
چو خود را ز نیکان شمردی بدی
نمی گنجد اندر خدایی خودی.سعدی ( بوستان ).چو نیکت بگویم بدی می کنی
نه با کس که بد با خودی میکنی.سعدی ( بوستان ).- امثال:
مثل سگ نازی آباد است نه خودی می شناسد نه غریبه.
|| ( ق ) بخودی خود. بنفسه. ( یادداشت مؤلف ):
دل از رخت خودی بیگانه بودش
که رخت دیگری در خانه بودش.نظامی.آنکس که کند خودی فراموش
یاد دگری کجا کند گوش ؟نظامی. || ( اِ ) انانیت. هستی نفس. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت مؤلف ):
با تو خودی من از میان رفت
وین راه به بیخودی توان رفت.نظامی.آن بندگان که ایشان از خودی خود خلاصی یافته اند و بتصرفات جذبات در عالم الوهیت سیر دارند یک نفس ایشان بمعامله اهل دو عالم برآید و بر آن بچربد. ( مرصادالعباد ).
از خودی سرمست گشته بی شراب
ذره ای خود را شمرده آفتاب.مولوی.
(خُ ) (ص نسب. ) آشنا.
( ~. ) (حامص. ) ۱ - خودسری. ۲ - انانیت، هستی.
۱. متعلق به خود (کشور، خانواده، شخص ): هواپیماهای خودی.
۲. [مقابلِ بیگانه] آشنا.
۳. (حاصل مصدر ) [قدیمی] خودپسندی، خودخواهی.
۴. (حاصل مصدر ) (تصوف ) حالت سالکی که هنوز در بند هواهای خود است و به کمال نرسیده، انانیت: از خودی سرمست گشته بی شراب / ذره ای خود را شمرده آفتاب (مولوی: لغت نامه: خودی ).
۱ - خود سری. ۲ - انانیت هستی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ساغر بیخودیام نشئهٔ پروازی داشت رنگها بسکه شکستم همه بوگردیدم
💡 در کام شیر مانده ام از دعوی خودی خضر من است هر که ز خود می رهاندم
💡 سرگرد کارلوس تومبا، خلبان هواپیمای مورد اصابت قرار گرفته توسط فرمانده وارد، پس از خروج با صندلی پَران جان سالم به در برد، توسط نیروهای خودی نجات یافت.
💡 و اگر نه هر غمی را دهدی مفرح آن شه همه تیغ و تیر بودی، نه سپر بدی، نه خودی
💡 امروز که با خودی، ندانستی هیچ، فردا که ز خود رَوی چه خواهی دانست؟