رایح

لغت نامه دهخدا

رایح. [ ی ِ ] ( ع ص ) رائح. اسم فاعل از ریشه «روح »، کسی که در شبانگاه آید. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). ج، رَوْح. ( المنجد ). شبانگاه آینده. ( منتهی الارب ). || کسی که در شبانگاه کاری کند. ج، رایحون. || مرد شادمانی کننده. ج، رایحون. || مردی که در افعال مشابه پدر باشد. ج، رایحون. ( ناظم الاطباء ). || باران شبانگاهی. ( مهذب الاسماء ).

فرهنگ معین

(یِ ) [ ع. رائح ] (اِفا. ) ۱ - بو دهنده. ۲ - بو کننده.

فرهنگ فارسی

بوکننده، بودهنده
( اسم ) ۱ - بو دهنده. ۲ - بو کننده.
رائح. اسم فاعل از ریش. (( روح ) ) کسی که در شبانگاه آید. یا کسی که در شبانگاه کاری کند جمع رایحون.

جمله سازی با رایح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر معشوق تخم عنایت بر زمین مراد عاشق افکندتا گل امیدی برآید روا بود که از رایحۀ آن مشام او برآساید اما بر آن دل نهادن نشاید زیرا که او را کبریا و تعزز وصف لازمه ذات داشتست بدین تن درندهد:

💡 علاقه به اسانس‌های روغنی در دهه‌های اخیر با محبوبیت رایحه درمانی، که شاخه ای از طب جایگزین است و از اسانس‌های روغنی و سایر ترکیبات معطر استفاده می‌کند، احیا شده است.

💡 ای رایحه ی زلف تو چون باد بهاری خط تو کند خون به دل مشک تتاری

💡 بوی خون کز دهنم میدمد امروزی نیست زانکه این رایحه در آب و گل آدم بود

💡 گویا گشوده شد در میخانه این زمان کم بر مشام رایحه ها آید از مدام

💡 بر فشان عطفِ عرق چین و بهل تا گیرد نفسِ روحِ خدا رایحۀ بادِ شمال