خوش روستایی واقع در بخش سجاسرود شهرستان خدابنده در استان زنجان ایران است. این روستا در دهستان سجاسرود قرار دارد و بر اساس آمارگیری مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵، جمعیت آن ۷۹۹ نفر (در ۱۷۱ خانوار) ثبت شده است. خوش واژه ای فارسی است که به معنای خوب و زیبا به کار میرود. در زبان فارسی میانه نیز این واژه به همین شکل وجود داشته و نشاندهنده اهمیت زیبایی در زبان و ادبیات فارسی است. در ادبیات فارسی، این واژه به عنوان صفتی برای توصیف کلمات و عبارات زیبا و دلنشین به کار میرود. شاعران و نویسندگان از این واژه برای بیان احساسات و زیباییهای کلام خود استفاده میکنند. این واژه میتواند به توصیف احساسات و عواطف عمیق نیز کمک کند و در شعر و نثر به زیبایی اثر بیافزاید. این واژه میتواند در مکالمات روزمره به عنوان یک اصطلاح زیبا و شاعرانه به کار رود. افراد ممکن است از این واژه برای توصیف آثار ادبی، اشعار یا حتی محاورههای دوستانه استفاده کنند. به کار بردن این واژه میتواند به محتوای گفتوگو نشاط و زیبایی بیشتری ببخشد و به عمق گفتوگو کمک کند.
خوش
لغت نامه دهخدا
خوش. [ خ َ ] ( ع اِ ) تهیگاه. خاصره خواه از انسان باشد و یا غیر انسان. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ).
خوش. [ خ َ ] ( ع مص ) نیزه زدن، منه: خاشه بالرمح. || آرمیدن با زن، منه: خاش جاریته؛ آرمید با کنیزک خود. || گرفتن،منه: خاش الشی ٔ. || پاشیدن، منه: خاش التراب و غیره فی الوعاء؛ ای پاشید خاک و جز آنرا در آوند. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب )
فرهنگ معین
( ~. ) (ص. ) خشک، خشکیده.
( ~. ) (اِ. ) = خوشه. خشو: ۱ - مادر زن. ۲ - مادر شوهر.
فرهنگ عمید
۲. شاد، شادمان.
۳. گوارا، مطبوع: آب خوش.
۴. [قدیمی] سرسبز، خرم: گل همین پنج روز و شش باشد / واین گلستان همیشه خوش باشد (سعدی: ۵۴ ).
۵. [قدیمی] خوب، نیک.
۶. [قدیمی] زیبا.
۷. [قدیمی] آسوده.
* خوش بودن: (مصدر لازم )
۱. خوشحال بودن.
۲. آسوده بودن، آسایش داشتن.
* خوش خوش: (قید ) ‹خوش خوشک› [مجاز]
۱. از روی خوشی.
۲. کم کم، به تدریج، با درنگ و تٲنی.
فرهنگ فارسی
خوشا خنکا
جملاتی از کلمه خوش
صافی و خوشگوار و عذب و لطیف که ورا در سبو گذشته دو عام
نماید دوست چندان ناز و گشّی که در مهرش نماند هیچ خوشی
۱۳۵۶- ضبط یک دوره ردیف آوازی به همراهی تار مرحوم ابراهیم سرخوش